افسران - کلنا عباسک یازینب.........

اردو پایان دوره رفته بودیم

وقتی زمان جمع کردن چادرا شد

روی تخته سنگی نشست و زمزمه هایی زیر لب داشت


و وقتی قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد

همه بچه ها به سمتش رفتند

گفت:

بچه ها شما خیمه هاتونو با خنده و سلام و صلوات جمع کردید

بمیرم برا حسین (علیه السلام) که خیمه هاشو با آتیش زدن جمع کردند

و بمیرم برا خانومی که بچه هایی که از ترس میدویدند و در آغوش میگرفت...


خوشا بحالت حاجی که آخر برا حضرت زینب جون دادی ...